|
|
اينجا صحبت از عشق است و سال ها در به دري.... حالت گوسفندي را دارم که هر ساعت آبم مي دهند و هر آن منتظر بريده شدن سرم هستم و همچنان پس از اين همه سال، زنده ام و هر لحظه منتظر... اين بار به جرات نام عشق مي نهم بر اين احساس... که اگر نبود از پس اين همه سال حداقل ذره اي کم شده بود، که نشده و بل هر لحظه نيز بر آن افزوده مي شود و اي از ان روزي که سر ريز کند... آخر اين محمد که مانند آن محمد(ص) نيست که هر چه بريزند، همچنان عميق است و تشنه... و من مسافر اين واژه هاي غريب - که از سرگشتگي شان، حالات اين ذهن مغشوش عيان مي شود - در انتظار پاسخ اين سوال هاي بي جوابم و تو نيز همچـ ... تو... آه ... تو... تفاوت من و تو از همين نوشته ها آغار مي شود، من منتظر پاسخم و تو با ذهن کوچک(اما به خيال خود عاشق) گمان مي کني که وظيفه ات را به عنوان عاشق انجام مي دهي...و نمي داني که دل چه مي کشد از روزگار هجرانت... نمي داني که لحظه اي بي تو بودن برايم حکم همان سر بريده شدن را دارد و تو از اين مهم غافلي...اين مهم براي من، که اگر براي تو بود اين چنـ... اميدوارم بتواني درک کني که اين ترس از هجران است، نه از سر ... که از همان ابتدا بر کف بود و تقديم شده بر آستان حرم مقدست... و باز اميدوارم که درک کني که اين از آن تعارف هاي عاشقانه (يا بهتر بگويم احمقانه) نيست که بعد از مجنون مد شده است... که بارها با اعمالم اين را برايت نشان داده ام... من مرد عمل و با کلام مخالف... تو نيز اگر مرد عملي بسم الله... اين گويِ من و آن ميدانِ تو... سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن سر خود گيرد و اندر پي قاتل برود... |
|
|