|
|
شادي هايم را با تو قسمت مي کنم و پايت را از زندگي ام کنار مي زنم. طاقت غم هايم را نــ... من نيز ندارم، اما ناچارم... جايي شنيده ام که "يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد" .... اما به اين اعتقاد ندارم... عمرم را با يادت سر مي کنم و گويي در خوابم و خواب نيز بيشتر از تو از من بيزار است و فراري تر از تو... خدا هم که گويا سرش شلوغ است.... خوب حق دارد، بيچاره آن بالا نشسته است و به شاکيانت جواب مي دهد... همه از تو و آن چشم ها گله دارند و شکايت... مگر کم خانه خراب کرده اي؟ مگر کم به خاک سياه نشانده اي؟ همه که مثل من نيستند که بسوزند و بسازند، مردم عقل دارند و صبر، به خدا شکايت مي کنند و منتظر مي مانند تا رسيدگي شود... اما من بي چاره: به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم *** شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم و دل: اي دل نه هزار عهد کردي کاندر طلب هوا نگردي؟ کس را چه گنه تو خويشتن را بر تيغ زدي و زخم خوردي ديدي که چگونه حاصل آمد از دعوي عشق روي زردي؟ يا دل بنهي به جور و بيداد يا قصهي عشق درنوردي اي سيم تنِ سياه گيسو کز فکر سرم سپيد کردي بسيار سيه، سپيد کردست دوران سپهر لاجوردي صلحست ميان کفر و اسلام با ما تو هنوز در نبردي سر بيش گران مکن، که کرديم اقرار به بندگي و خردي با درد توام خوشست ازيراک هم دردي و هم دواي دردي گفتي که صبور باش، هيهات دل موضع صبر بود و بردي هم چاره تحملست و تسليم ورنه به کدام جهد و مردي بنشينم و صبر پيش گيرم دنبالهي کار خويش گيرم |
|
|