|
|
برایم سخت است...
ترسیم نقاشی زندگی ام، بدون حضور تو... برایم سخت است... آینده ای را تصور کنم لبریز از شادی و خنده، ولی تو نباشی... اصلا برایم سخت است که کنارم نباشی... وقتی التماس ها و ناله ها و قسم ها بی فایده اند... وقتی ناسزا ها و فحش ها و تهدید ها بی فایده اند... وقتی التماس با نگاه بی فایده است... دیگر خدا چه می تواند بکند ؟ تو که نخواهی ، او هم دخالت نخواهد کرد... و در آن زمانی که همه در اوج تنهایی می گویند : خدا هست می بینی که من چه تنهام که حتی خدا هم کاری از دستش بر نمی آید... جز دلداری... مشتی نشانه نشانم می دهد که : ببین ، می بینی که این به صلاح شماست... اگر بشود چنین می شود و اگر نشود چنان... خدا هم مثل آدم ها فقط بلد است دلداری بدهد... فقط و فقط همین.. ************ یا گوشـه ای در ایـن دل بی خانمـان بمان فردا نگو نگفتی و دل را زمن مگیر دادم قـسـم به زندگی هــر دومـان ، بمـان ترسی گرفته است سراپا وجود تو این گونـه بــزدلانـه مرو قهرمان ، بمــان تنها رها مکن من از خود بریده را فریاد می زنم که خـدا را ، بمــان ، بمــان جز شعر و عشق هیچ برایم نمانده است قربان خنده ی تو هم این و هم آن، بمان |
|
|