تبليغاتX
در خیــــــــــــــــــال -
دفتر خاطراتم را که باز می کنم، مشتی خاطرات غبارگرفته می بینم که روزانگی دلیل این غبارگرفتگی ست.

سالها می گذرد از آن اتفاق...
     خیلی سال...

شعر تر منزوی را برمی دارم و به جان این خاطرات می افتم...
                                             تازه ی تازه شان می کنم...


ای یار دور دست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات ، زمان
در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز

اي چلچراغ كهنه ! كه زا آنسوي سالها
از هر چراغ تازه فروزان تري هنوز

بالين و بسترم همه از گل بياكني ( آکنده کنی )
شب بر حريم خوابم اگر بگذري هنوز

اي نازنين درخت نخستين گناه من!
از ميوه هاي وسوسه بار آوري هنوز

آن سيب هاي راه ، به پرهيز بسته را ،
در سايه سار ِ زلف ، تو مي پروري هنوز

وآن سفره ي شبانه ي نان و شراب را ،
بر ميز هاي خواب ، تو مي گستري هنوز

سوداي جاودان نخستين و آخرين !
عمرم گذشته است و توام در سري هنوز

¤

با جرعه اي ز بوي تو ، از خويش ميروم
آه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز


یادش گرامی...