|
|
کس از حال داعي واقف ني،
پدر از من واقف ني، مي گفت: " تو اولا ديوانه نيستي ، نمي دانم چه روشي داري، تربيت رياضت هم نيست... گفتم: "يک سخن از من بشنو، تو با من چناني که خايه بط را زير مرغ خانگي نهادند، پرورند و بط بچگان بيرون آيند، بط بچگان کلان ترک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند، مادرشان مرغ خانگي است، لب جو مي رود، امکان درآمدن در آب ني، من دريا مي بينم مرکب من شده است، وطن و حال من اين است.... گفت: با خودی چنین کنی، با بیگانه چه خواهی کرد....
حضرت شمس تبریزی
|
|
|