تبليغاتX
در خیــــــــــــــــــال -

اجل به قصد فنا با شتاب می بردم


خیال هم به ره ناصواب می بردم



تمام هستی من جز سوال نیست ولی


ببین چگونه مرا بی جواب می بردم



به خیره عمر گذشت و هنوز دست به دست


نشسته ام من و آهسته خواب می بردم



به خار زار حقیقت قدم زنان خورشید


گرفته دستم و همچون حباب می بردم



ندیده ام ز حقیقت در این جهان خیری


اگر چه چشم به سوی سراب می بردم



نصیب من ز طراوت سرای باران بین


نه سیل و موج، که یک قطره آب می بردم



به یک نگاه تو مستی چنان به خون آمیخت


که شیخ، دست به گردن، خراب، می بردم



قسم به چشم تو، هر جا که یاد نرگس توست


خیال، سوی مکان های ناب می بردم