تشنه ام...
کسی به دادم نمی رسد
آبی نمی بینم، اما نمی دانم چرا کسی تشنه نیست؟!
مادرم بالای سرم ایستاده و نگاهم می کند
انگار او هم کمی تشنه است
اما خودش هم نمی داند
لبهایش خشک شده اند...
لب هایـ ...
لب ...
کجایی که به اندازه اقیانوسی خالی از آب
عطش دیدارت را دارم ...
این صراط المستقیم...