|
|
قلم به دست گرفتن و نوشتن،
انديشه كردن و سخن گفتن، حتي حرف زدن ِ بدون تفكر و تعقل، انگيزه مي خواهد كه براي همه شان تو هستي... اين انگيزش آنقدر طبيعي ست كه حتي براي نفس كشيدن نيز به تو انگيزه نيازم دارم... ........... همه دست به دست تو راه مي روند اما من دل به دست تو ... همه پا به پاي تو مي دوند و من سر به پاي تو ... همه به حرفت گوش مي دهند و من جان مي دهم ...
شايد من عجيب هستم كه هنوز اعضاي بدنم را نشناخته ام... نمي دانم چرا نمي توانم از اعضايم درست استفاده كنم؟! شايد هم بقيه غلط استفاده مي كنند... اصلا شايد اعضا نيز مانند رفتارمان، در مقابل افراد گوناگون، جايشان عوض مي شود... بهتر است اين گونه باشد. در اين دگر گوني هاست كه زندگي جسماني، معناي آسماني مي يابد و تن خاكي، بوي افلاكي ... ................... براي من كه پيش تر ها مزه ديوانه بودن را چشيده ام، اين عاقلانه زيستن حكم مردگي (نه زندگي) را دارد... بيا و قلب زمان را چراغ باران كن نگاه منتظرت را نثار باران كن بيا و شيشه اين قلب تيره از غم را به سنگلاخ نگاهت بكوب و داغان كن چگونه بي تو تحمل كنم غريبي را طلوع كن و مرا آفتابگردان كن ...
|
|
|