ميان خونم و ترسم که گر آيد خيال
تو
زبي خويشي، خيالت را به خون خود بيالايم
هاي... مواظب قدم
هايت باش...
ببين کجا قدم مي
گذاري... مگر رنگ سرخ زمين را نمي بيني؟
همجا خوني ست و
حتما مي پرسي چرا؟
تو
که نازَ نده بالا،
دلربايي تو که بي
سرمه، چشمون سرمه سايي
تو
که مشکين دو گيسو در
قفايي
به ما گويي که سرگردون چرايي؟؟؟؟؟؟؟؟