|
|
کم کم قصه فرهاد را باور می کنم...
گاهی شعبده باز زندگی چیزهایی از آستینش بیرون می آورد که باورت نمی شود، گمان می کنی که همه شعبده بازی است و بس... اما کم کم ...
تیشه جایش را به قلم داده و کوه جایش را به سینه هر کلمه ای که می نویسم ضربه ای ست به این قلب سنگی... و غرورم که می شکند کم کم ... سنگ تراش گیتی را ببین!! ... دست مریزاد... هر شکلی که می خواهد از این تکه سنگ سیاه ، می تراشد... می سازد... می سوزد...
می ترسم دعا کنم می ترسم نماز بخوانم هر گناهی که بخواهی کرده ام.... اما کافر نبوده ام...
می ترسم نماز بخوانم...
|
|
|