|
|
گويا لحظات با تو بودن ام دست خودم است... تو و خدا... بايد يکي را انتخاب کنم. مي دانم که نمي توانم خدا را انتخاب کنم، چون اين انتخاب تعهداتي خواهد داشت که هيچ تضميني براي انجامشان ندارم و مي دانم که نمي توانم انجامشان دهم. اما ترا هم نمي توانم انتخاب کنم، اصلا تو و خدا قابل قياس نيستيد!!! کفه ترازوي خدا چنان سنگيني مي کند که تو را به آسمان مي برد. پس چه کنم؟؟؟؟؟ اما هنگامي که با تو هستم و يا در يادت غوطه ورم، خدار را حس مي کنم. همين ترازو را در نظر بگير: هرچقدر خدا سنگين باشد، اطمينان دارم که ارتباط مستقيمي با تو دارد که هرگز گسستني نيست. شايد فاصله طولاني باشد اما هميشه ارتباط هست ... وارد کفه تو مي شوم و شروع مي کنيم همديگر را سنگين مي کنيم، باشد که به خدا برسيم ولي اين جمله به اين معني نيست که با هم خواهيم بود، چون اين امکان ندارد.... |
|
|