تبليغاتX
در خیــــــــــــــــــال
برایم سخت است...
ترسیم نقاشی زندگی ام، بدون حضور تو...

برایم سخت است...
آینده ای را تصور کنم لبریز از شادی و خنده، ولی تو نباشی...

اصلا برایم سخت است که کنارم نباشی...

وقتی التماس ها و ناله ها و قسم ها بی فایده اند...
وقتی  ناسزا ها و فحش ها و تهدید ها بی فایده اند...
وقتی التماس با نگاه بی فایده است...

دیگر خدا چه می تواند بکند ؟
تو که نخواهی ، او هم دخالت نخواهد کرد...

و در آن زمانی که همه در اوج تنهایی می گویند : خدا هست

می بینی که من چه تنهام
که حتی خدا هم کاری از دستش بر نمی آید...
جز دلداری...

مشتی نشانه نشانم می دهد که :
ببین ، می بینی که این به صلاح شماست...
اگر بشود چنین می شود و اگر نشود چنان...

خدا هم مثل آدم ها فقط بلد است دلداری بدهد...
فقط و فقط همین..

                  ************


گفتم کنار این من دل ناگران بمان
                  یا گوشـه ای در ایـن دل بی خانمـان بمان

فردا نگو نگفتی و دل را زمن مگیر
                  دادم قـسـم به زندگی هــر دومـان ، بمـان

ترسی گرفته است سراپا وجود تو
                  این گونـه بــزدلانـه مرو قهرمان ، بمــان

تنها رها مکن من از خود بریده را
                  فریاد می زنم که خـدا را ، بمــان ، بمــان

جز شعر و عشق هیچ برایم نمانده است
                  قربان خنده ی تو هم این و هم آن، بمان



دفتر خاطراتم را که باز می کنم، مشتی خاطرات غبارگرفته می بینم که روزانگی دلیل این غبارگرفتگی ست.

سالها می گذرد از آن اتفاق...
     خیلی سال...

شعر تر منزوی را برمی دارم و به جان این خاطرات می افتم...
                                             تازه ی تازه شان می کنم...


ای یار دور دست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات ، زمان
در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز

اي چلچراغ كهنه ! كه زا آنسوي سالها
از هر چراغ تازه فروزان تري هنوز

بالين و بسترم همه از گل بياكني ( آکنده کنی )
شب بر حريم خوابم اگر بگذري هنوز

اي نازنين درخت نخستين گناه من!
از ميوه هاي وسوسه بار آوري هنوز

آن سيب هاي راه ، به پرهيز بسته را ،
در سايه سار ِ زلف ، تو مي پروري هنوز

وآن سفره ي شبانه ي نان و شراب را ،
بر ميز هاي خواب ، تو مي گستري هنوز

سوداي جاودان نخستين و آخرين !
عمرم گذشته است و توام در سري هنوز

¤

با جرعه اي ز بوي تو ، از خويش ميروم
آه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز


یادش گرامی...



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید


باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز...

م. امید






کس از حال داعي واقف ني،

پدر از من واقف ني،

مي گفت:

              " تو اولا ديوانه نيستي ،

              نمي دانم چه روشي داري،

              تربيت رياضت هم نيست...

گفتم:

              "يک سخن از من بشنو،

              تو با من چناني که خايه بط را زير مرغ خانگي نهادند،

              پرورند و بط بچگان بيرون آيند،

              بط بچگان کلان ترک شدند،

              با مادر به لب جو آمدند،

              در آب درآمدند،

              مادرشان مرغ خانگي است،

              لب جو مي رود، امکان درآمدن در آب ني،

              من دريا مي بينم مرکب من شده است،

              وطن و حال من اين است....

گفت:

              با خودی چنین کنی، با بیگانه چه خواهی کرد....

 

حضرت شمس تبریزی

 

 




حیرانی از این بیشتر

             که همیشه هستی

                       ولی نمی توانم ببینمت...



آن التهاب ها...

              آن بي قراري ها...

                         و آن هر بار سوگند خوردن ها ...

خودت را تسكين مي دهي كه هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد

با اين حال ساعتي طول مي كشد

تا خود قانع كني كه بهتر است بروي و خوش آمد بگويي به مهمانان...

...

صدايت گرفته...

        و سرماخوردگي بهترين بهانه است...

براي حرف نزدنت

        سر درد ...

و براي دير آمدنت

        خواب بودن ...

 

براي هر كدام بهانه اي هست

ولي لرزش دستت را چه مي كني هنگام چايي آوردن ؟؟

 

اين يكي ديگر قابل انكار نيست

               نمي توان ناديده اش گرفت...

 

نگاهي سنگين و ...

 

يادش به خير باد كمي مانده تا قرار

من بودم و تو بودي و قانون انتظار

تو بودي و فراغت از آشوب ِ قلب من

من فارغ از تفكر دنيا و كسب و كار

....

 




بی سبب رفتی و من چشم به راهت ماندم  

چشم خود بستی و من مات نگاهت ماندم

خنده دار است، گناه از تو و من می سوزم !!

وه که در دوزخ پر سوز گناهت ماندم

پشت کردی به من و بی خبر از فردایت

رفتی و دل نگران بر سر راهت ماندم

موی من از غم عشق تو سفید است و هنوز

بر سر عهد دو چشمان سیاهت ماندم

هر که آمد به طمع سطل به چاهی انداخت

ساده من کز پی عهد تو به چاهت ماندم

صبح رفتی و مرا شام شد از هجر تو، صبح

چشم تر، بی خبر از شام و پگاهت ماند

با خیال این همه همراهی و در واقع هیچ

بی سبب رفتی و من چشم به راهت ماندم  




اجل به قصد فنا با شتاب می بردم


خیال هم به ره ناصواب می بردم



تمام هستی من جز سوال نیست ولی


ببین چگونه مرا بی جواب می بردم



به خیره عمر گذشت و هنوز دست به دست


نشسته ام من و آهسته خواب می بردم



به خار زار حقیقت قدم زنان خورشید


گرفته دستم و همچون حباب می بردم



ندیده ام ز حقیقت در این جهان خیری


اگر چه چشم به سوی سراب می بردم



نصیب من ز طراوت سرای باران بین


نه سیل و موج، که یک قطره آب می بردم



به یک نگاه تو مستی چنان به خون آمیخت


که شیخ، دست به گردن، خراب، می بردم



قسم به چشم تو، هر جا که یاد نرگس توست


خیال، سوی مکان های ناب می بردم

 

 

 




در خیال ....



 

یادت نمی کنم به همه عمر، زانکه یاد

 

آن کس کند که دلبرش از یاد می رود

 

 

 

 




خيلی جاها خوانده بودم اين جمله را :

" عطر حضور "

تا ديروز گمان می کردم که اين جمله نيز از آن تعارفات عاشقانه است و بس....

...

ديروز که پس ازمدت ها دوباره ديدمت

تازه فهميدم که "عطر حضور" يعنی چه...

 

مشام دلم معطر شد از عطر حضورت...

 

 




تشنه ام...

کسی به دادم نمی رسد

آبی نمی بینم، اما نمی دانم چرا کسی تشنه نیست؟!

 

مادرم بالای سرم ایستاده و نگاهم می کند

انگار او هم کمی تشنه است

اما خودش هم نمی داند

لبهایش خشک شده اند...

لب هایـ ...

لب ...

 

کجایی که به اندازه اقیانوسی خالی از آب

عطش دیدارت را دارم ...

 

این صراط المستقیم...

 

 




به اطراف نگاه می کنم...
به دنبال یک جای پا هستم در این تاریکی...
 جرات قدم نهادن را ندارم...
       تاریک،
            سرد،
              نمناک....
                 چه قلبی دارم!!!!؟؟
 
می خواهم گناه کنم....
همان گناه نخستین را....
 
به امید اخراج از بهشت....

 




قلم به دست گرفتن و نوشتن،

          انديشه كردن و سخن گفتن،

                   حتي حرف زدن ِ بدون تفكر و تعقل،

                          انگيزه مي خواهد كه براي همه شان تو هستي...

اين انگيزش آنقدر طبيعي ست

        كه حتي براي نفس كشيدن نيز به تو انگيزه نيازم دارم...

...........

همه دست به دست تو راه مي روند

                      اما من دل به دست تو ...

همه پا به پاي تو مي دوند

                      و من سر به پاي تو ...

همه به حرفت گوش مي دهند

                      و من جان مي دهم ...

 

شايد من عجيب هستم كه هنوز اعضاي بدنم را نشناخته ام...

نمي دانم چرا نمي توانم از اعضايم درست استفاده كنم؟!

شايد هم بقيه غلط استفاده مي كنند...

اصلا شايد اعضا نيز مانند رفتارمان، در مقابل افراد گوناگون،

        جايشان عوض مي شود...

بهتر است اين گونه باشد.

در اين دگر گوني هاست كه زندگي جسماني، معناي آسماني مي يابد

                        و تن خاكي، بوي افلاكي ...

...................

براي من كه پيش تر ها مزه ديوانه بودن را چشيده ام،

             اين عاقلانه زيستن حكم مردگي (نه زندگي) را دارد...

بيا و قلب زمان را چراغ باران كن

نگاه منتظرت را نثار باران كن

بيا و شيشه اين قلب تيره از غم را

به سنگلاخ نگاهت بكوب و داغان كن

چگونه بي تو تحمل كنم غريبي را

طلوع كن و مرا آفتابگردان كن

...

 




پنجره را باز می کنم

صدای خش خش ثانیه ها را زیر پای بی تفاوتی های مردم می شنوم...

دلم می شکند...

غصه ثانیه هایی را می خورم که در غفلت گذرانده ام...

لحظاتی که بی تو می گذرند...

لحظاتی که تو نیستی...

نه اینکه نیستی!!!

هستی، اما کم رنگ...

        لحظاتی که نقوش روی در و دیوار زمان رنگی تر شده اند...

مرا ببخش

                   یا حبیب قلوب الصادقین

 




کم کم قصه فرهاد را باور می کنم...

گاهی شعبده باز زندگی چیزهایی از آستینش بیرون می آورد که باورت نمی شود، گمان می کنی که همه شعبده بازی است و بس...

اما کم کم ...

 

تیشه جایش را به قلم داده و کوه جایش را به سینه

هر کلمه ای که می نویسم ضربه ای ست به این قلب سنگی...

و غرورم

که می شکند کم کم ...

سنگ تراش گیتی را ببین!! ... دست مریزاد...

هر شکلی که می خواهد از این تکه سنگ سیاه ،

          می تراشد...

                    می سازد...

                               می سوزد...

 

می ترسم دعا کنم

می ترسم نماز بخوانم

هر گناهی که بخواهی کرده ام.... اما کافر نبوده ام...

 

می ترسم نماز بخوانم...

 





وقتي كه مي رفتي

بهار بود

تابستان كه نيامدي

پاييز شد

پاييز كه برنگشتي

پاييز ماند

زمستان كه نيايي

پاييز مي ماند

تو را به دل پاييزي ات

فصلها را

به هم نريز ...




گويا لحظات با تو بودن ام دست خودم است...


     تو و خدا... بايد يکي را انتخاب کنم. مي دانم که نمي توانم خدا را انتخاب کنم، چون اين انتخاب تعهداتي خواهد داشت که هيچ تضميني براي انجامشان ندارم و مي دانم که نمي توانم انجامشان دهم.


     اما ترا هم نمي توانم انتخاب کنم، اصلا تو و خدا قابل قياس نيستيد!!! کفه ترازوي خدا چنان سنگيني مي کند که تو را به آسمان مي برد.


پس چه کنم؟؟؟؟؟


    اما هنگامي که با تو هستم و يا در يادت غوطه ورم، خدار را حس مي کنم. همين ترازو را در نظر بگير: هرچقدر خدا سنگين باشد، اطمينان دارم که ارتباط مستقيمي با تو دارد که هرگز گسستني نيست. شايد فاصله طولاني باشد اما هميشه ارتباط هست ...


    وارد کفه تو مي شوم و شروع مي کنيم همديگر را سنگين مي کنيم، باشد که به خدا برسيم


ولي اين جمله به اين معني نيست که با هم خواهيم بود، چون اين امکان ندارد....




اينجا صحبت از عشق است و سال ها در به دري.... حالت گوسفندي را دارم که هر ساعت آبم مي دهند و هر آن منتظر بريده شدن سرم هستم و همچنان پس از اين همه سال، زنده ام و هر لحظه منتظر...


اين بار به جرات نام عشق مي نهم بر اين احساس... که اگر نبود از پس اين همه سال حداقل ذره اي کم شده بود، که نشده و بل هر لحظه نيز بر آن افزوده مي شود و اي از ان روزي که سر ريز کند... آخر اين محمد که مانند آن محمد(ص) نيست که هر چه بريزند، همچنان عميق است و تشنه...


و من مسافر اين واژه هاي غريب - که از سرگشتگي شان، حالات اين ذهن مغشوش عيان مي شود - در انتظار پاسخ اين سوال هاي بي جوابم و تو نيز همچـ ... تو... آه ... تو...


تفاوت من و تو از همين نوشته ها آغار مي شود، من منتظر پاسخم و تو با ذهن کوچک(اما به خيال خود عاشق) گمان مي کني که وظيفه ات را به عنوان عاشق انجام مي دهي...و نمي داني که دل چه مي کشد از روزگار هجرانت...


نمي داني که لحظه اي بي تو بودن برايم حکم همان سر بريده شدن را دارد و تو  از اين مهم غافلي...اين مهم براي من، که اگر براي تو بود اين چنـ...


اميدوارم بتواني درک کني که اين ترس از هجران است، نه از سر ... که از همان ابتدا بر کف بود و تقديم شده بر آستان حرم مقدست...


و باز اميدوارم که درک کني که اين از آن تعارف هاي عاشقانه (يا بهتر بگويم احمقانه) نيست که بعد از مجنون مد شده است... که بارها با اعمالم اين را برايت نشان داده ام... من مرد عمل و با کلام مخالف... تو نيز اگر مرد عملي بسم الله... اين گويِ من و آن ميدانِ تو...


سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن


سر خود گيرد و اندر پي قاتل برود...





شادي هايم را با تو قسمت مي کنم و پايت را از زندگي ام کنار مي زنم. طاقت غم هايم را نــ... من نيز ندارم، اما ناچارم...

جايي شنيده ام  که "يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد" .... اما به اين اعتقاد ندارم...  عمرم را با يادت سر مي کنم و گويي در خوابم و خواب نيز بيشتر از تو از من بيزار است و فراري تر از تو...

خدا هم که گويا سرش شلوغ است.... خوب حق دارد، بيچاره آن بالا نشسته است و به شاکيانت جواب مي دهد...

همه از تو و آن چشم ها گله دارند و شکايت...

      مگر کم خانه خراب کرده اي؟  مگر کم به خاک سياه نشانده اي؟

همه که مثل من نيستند که بسوزند و بسازند، مردم عقل دارند و صبر، به خدا شکايت مي کنند و منتظر مي مانند تا رسيدگي شود... اما من بي چاره:

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم ***  شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم

و دل:

اي دل نه هزار عهد کردي

   کاندر طلب هوا نگردي؟ 


کس را چه گنه تو خويشتن را

  بر تيغ زدي و زخم خوردي


ديدي که چگونه حاصل آمد

  از دعوي عشق روي زردي؟


 يا دل بنهي به جور و بيداد

   يا قصه‌ي عشق درنوردي


اي سيم تنِ سياه گيسو

  کز فکر سرم سپيد کردي


بسيار سيه، سپيد کردست

  دوران سپهر لاجوردي 


صلحست ميان کفر و اسلام

  با ما تو هنوز در نبردي 


سر بيش گران مکن، که کرديم

  اقرار به بندگي و خردي 


با درد توام خوشست ازيراک

  هم دردي و هم دواي دردي 


گفتي که صبور باش، هيهات

  دل موضع صبر بود و بردي 


هم چاره تحملست و تسليم

  ورنه به کدام جهد و مردي 


بنشينم و صبر پيش گيرم

  دنباله‌ي کار خويش گيرم 





 "‌ ببين چقدر تنهايم...

دستانم را ببين...

مي بيني تنهايي ام را؟

حس مي كني بي كسي ام را؟

تنها ترا دارم...

و گمان اين كه "تو هم خواهي رفت" آشفته تر از لحظه اي مي كندم

كه بي موقع مرا از خوابي بيدار مي كنند كه در آن ترا مي بينم...

و واي كه آن روز برايم جهنمي خواهد بود

در عذاب لحظه هايي كه بيشتر مي توانستم ببينمت...

 

در دام غمت چو مرغ وحشي   ****   مي پيچم و سخت مي شود دام...

 

همچون مرغي كه پايش در دام افتاده به اين سو و آن سو مي دوم

و حاصل اين همه تلاش، جز سخت تر شدن دام بر پايم نيست ...

 
کمک می خواهم ...
هستی یا نه؟؟

 



 بي قرار تو ام و در دل تنگم، گله هاست
آه ، بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب!
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

 




        تو آرآم آرآم در جانم نفوذ ميكني و آنرا تر مي كني نرم مي كني  تا  شايد اين گونه  جانِ شيفته تري 

داشته باشم...

 وقتي به ياد تو مينويسم خطم زيبا تر مي شود، كلمات اندازه ي درست دارند. اگر گهگاهي هم دستم خط بخورد،  مي دانم تو اخم كرده اي !

 

و قتي با توام  بزرگ مي شوم به اندازه هاي واقعي ام در مي ايم ... زيبا مي شوم ..كودك مي شوم و پرواز مي كنم  ناگهان فكري از خاطرم مي گذرد  يكي از پرها يم را باد به سوي تو مي اورد  و تو يه جوري مي فهمي كه مال منست !

 

وقتي باورم كردي باغچه اولين گلش را نشان داد و من ديگر از  دست مگس ها عصباني نشدم و رفت و امد مورچه ها را به اشپز خانه  با عشق تماشا كردم!!!!!

 

وقتي قلب كودكت را براي اولين بار لمس كردم بعد از مدت ها  دلم خواست اين حروف حيرت زده را كنار هم بگذارم...

 

نوشته از : تهمینه  




چه چيز داري با خويشتن

که ديدارت،

چو قله هاي مه آلود

محو و رويايي است!



زهر چه غير يار استغفر الله
زبود مستعار استغفر الله
دمي كآن بگذرد بي ياد رويش
از آن دم بي شماراستغفرالله
زبان كآن تر به ذكر دوست نبود
زسرش الحذار استغفر الله

سرآمد عمر و يك ساعت زغفلت
نگشتم هوشيار استغفر الله

جواني رفت و پيري هم سرآمد
نكردم هيچ كــــار استغفر الله




ميان خونم و ترسم که گر آيد خيال تو                 زبي خويشي، خيالت را به خون خود بيالايم


هاي... مواظب قدم هايت باش...

ببين کجا قدم مي گذاري... مگر رنگ سرخ زمين را نمي بيني؟

همجا خوني ست و حتما مي پرسي چرا؟

تو که نازَ نده بالا، دلربايي           تو که بي سرمه، چشمون سرمه سايي

تو که مشکين دو گيسو در قفايي              به ما گويي که سرگردون چرايي؟؟؟؟؟؟؟؟